باران


خداحافظ رفیق باغ و گلشن

خداحافظ

تمام خاطرات تار و روشن...

خـانه

روزنوشت

اشعـار

به روايت تصوير

تماس

کوکو
آلبوم خواب های طلایی
استاد جواد معروفی


پيوندهای روزانه

آشفته بازاری است
دلم، فکرم...

شور مستی

برید باد صبا

و حرف هایی که در
دلم ماند

بر همانیم که بودیم

عینکی

خانه ام ابری است

شيدايی

با مخاطب های آشنا

آوای راحیل سرزمین
غروب

کتیبه زخم

وداع

مژگان بانو

نامه های عاشقانه
یک پیامبر

خون... خامه...
آدمک
درای

شاعرانه
مکتوب

نوشته های پيشين
بهمن ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
دی ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
مرداد ١٣٨٥
تير ١٣٨٥
خرداد ١٣٨٥
اردىبهشت ١٣٨٥
فروردين ١٣٨٥
دى ١٣٨٤
آذر ١٣٨٤
آبان ١٣٨٤
مهر ١٣٨٤
شهريور ١٣٨٤
تير ١٣٨٤
اردىبهشت ١٣٨٤
فروردین ١٣٨٤
اسفند ١٣٨٣
بهمن ١٣٨٣
دی ١٣٨٣
آذر ١٣٨٣
شهریور ١٣٨٣
مرداد ١٣٨٣
تیر ١٣٨٣
خرداد ١٣٨٣
اردیبهشت ١٣٨٣
فروردین ١٣٨٣
اسفند ١٣٨٢
مهر ١٣٨٢
شهریور ١٣٨٢
مرداد ١٣٨٢
تیر ١٣٨٢
خرداد ١٣٨٢
ارديبهشت ١٣٨٢
فروردین ١٣٨٢
اسفند ١٣٨١
بهمن ١٣٨١
دی ١٣٨١
آذر ١٣٨١
از ١٣آبان ١٣٨١  

تهران

واشنگتن

 

.

.

.

ببار ای بارون ببار...                                                                 7 ژانویه 2008

ساعت نه و ربع شب سه شنبه است بچّه ها دارند مونوپولی بازی می کنند، شجریان می خواند و من دارم سعی می کنم trademark  بخوانم. از بازی و مهمانی و گردش اشباع شدم و دوست دارم کمی استراحت کنم و برنامه ریزی کنم برای کارها و درس ها، امّا طبق معمول دیر یادم افتاده است. یک ماه تعطیلات تمام شد و فردا روز اوّل ترم بهار است و من از ساعت 9 صبح باید بروم جورج تاون و بعد هم تا 8 شب جورج واشنگتن کلاس دارم.  لیلا و علی فردا بر می گردند شهرشان و من دلم گرفته است. یکهو بچه ها از خنده منفجر می شوند، حمید مثل همیشه نفر اوّل بازنده می شود J.  فکر می کنم کی می شود دوباره که لیلا و علی بیایند و محمّد و حسنیه هم و هشت نفری دور هم جمع می شویم. دارم فکر می کنم کی می شود که مامان و بابا هم باشند و مامان سیمین هم. اصلا کی می شود همه برگردیم ایران و همه ی فامیل دور هم باشیم. حسنای نازنین که حالا فقط سه روز دارد و صبا کوچولو چند ساله می شوند وقتی می بینمشان. چند تا کوچولوی دیگر به دنیا می آیند و جند تا دیگر از هم بازی هایمان عروس و داماد می شوند و ما نیستیم. سالنامه ی قرمز سال 1385 را ورق می زنم  یک مرداد سال 1385 نوشته ام "25 روز دیگر مسافرم"... نوشته ام "8 سال دیگر... آه 8 سال پیر می شوم." دلم گرفت...

 

....

                                                                                            24 ژانویه 2008

حالا نزدیک سه هفته است که ترم بهار شروع شده است. چهل دقیقه ی دیگر کلاس دیجیتال کپی رایت شروع می شود و من باید درس بخوانم. ولی وقتی می خواهی بنویسی باید بنویسی وگرنه باز هم می رود تا چند ماه دیگر. هر چند حرف خاصی ندارم برای گفتن! این جور وبلاگ نویسی را دوست ندارم با این همه فاصله. یعنی هر وقت هر بلاگی که می رفتم و به دلیل درس و مشغله ی زیاد یا دل گرفته یا دل شاد تا اطلاع ثانوی تعطیل بود اعصابم خرد می شد (به اصطلاح! وگرنه این قدر اعصاب ضعیفی ندارم.) خودم ترجیح می دهم  ننویسم تا این طوری نوشتن. حالا نه این که من اگر نمی نویسم به خاطر کار و مشغله ی زیاد است و یا آب و هوای دلم. آب و هوای دل من چه آفتابی باشد و چه بارانی فرقی نمی کند اگر آفتابی باشد نوشته هایم بشکن می زنند و اگر بارانی می بارند اگر آفتاب و باران با هم قطره های بارانش ضرب می گیرند بر صفحه ی احساس! (خیلی قلمبه شد!) و وقتی درس و مشغله زیاد باشد مثل الآن روزمره می شوند، مثل روزهایم!

چیزی از روز اوّلی که آمدم به دانشگاه نگذشته و چیزی نمانده به پایانش. برای این که روزمرگی را تکمیل کنم    :

 این ترم این کلاس ها را گرفتم:

International Trade and WTO

Trademark and unfair competition

Legal Drafting

IP Seminar: Digital Copyright

International Rights of Women

خیلی دوست دارم یک وقتی درباره ی دانشگاه بیشتر صحبت کنم. مخصوصاً درباره ی دو درس آخر که باید برای هر کدامشان یک کار تحقیقی انجام بدهم و هر دو درباره ی ایران اگر بشود. دوست دارم از نظرها و راهنمایی دوستان هم استفاده کنم.

یک چیز دیگر هم که شاید دیر باشد و شاید هم هنوز نه!

Iranian American Bar Association یک کنفرانسی دارد برای وکلا و قضات ایرانی به نام The Rule of Law که توضیح مختصرش این است:

 

The goals of this project are to enable the participants to learn about:

·         The constitutional basis of the American legal system;

·         The role of an independent judiciary in American civil society;

·         Legal protections for religious, racial and ethnic minorities;

·         Structure and operations of the federal court system;

·         The American Civil Rights Movement and the rule of law;

·         Citizens and the law — government and non-government organizations that offer citizen oversight of the bar and bench, to include coverage by the media;

·         Academic training in the law;

·         The law and society — role of pro bono work, public defenders, legal aid organizations;

·         Role of professional organizations in promoting standards of conduct, continuing education and “best practices”; and

·         Current law-related trends and issues in American society, including capital punishment, alternatives to incarceration, victims’ rights, selection of judges.

این برنامه در ماه مارچ در شهر واشنگتن دی سی، نیویورک و چند شهر دیگر برگزار می شود و هزینه ی برنامه برای کسانی که پذیرفته شوند پرداخت می شود. اگر کسی از دوستان علاقه مند است که اپلای کند به من ایمیل بزند تا اطلاعات بیشتر را برایش بفرستم و همچنین رزومه تان را هم به ایمیل پیوست کنید. خوش حال می شوم اگر کمکی از دستم بربیاید.

باید بروم، استاد آمد.

ببخشید اگر این همه روزمره بود و خالی از هر ترنّمی! نوشتم که نوشته باشم !

 


دل نوشته های باران در ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ در پنجشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٦


 

.

خیلی وقت بود می خواستم این جا بنویسم، از خیلی وقت قبل تر از آن قطاری که جا ماندم... می خواستم بنویسم از ایمیلی که ساعت ۱۱ شب چند روز مانده به آغاز ترم دریافت کردم، از سفر غیر منتظره و تنهایم به کانادا و درگیری ویزا، یک روز در قطار، از قطار های پی در پی، از اسباب کشی و...

از روز اول دانشگاه...

می خواستم بیایم و رسما تشکر کنم از همه ی دل های پاک و آبی که برایم دعا کردند. از رمضان بگویم. ازافطاری های دیگر گونه ی امسالم، از روزهای دیگر گونه ام، از... می خواستم از شادی بگویم از شیرینی از شکر... 

امّا ناگهان چقدر زود دیر می شود...۱ 

نیامدم ، نیامدم و حالا... حالا که آمدم با دست و دلی لرزان با چشم هایی نمناک ، با غمی سنگین. حالا که آمدم باید از آن که رفته بگویم ... حالا هر روز بی تو روز مباداست...۲حالا حتی دلم از هیبت نامش می لرزد از عشق، آن جا که نام کوجک تو آغاز می شد.۳حالا دلم نمی آید حتی اسمت را ببرم. دلم نمی آید بگویم که رفته ای. حتی وقتی پیام مضطرب دوستی را دیدم که نام تو را داشت و کلمه ای به معنای رفتن بی هوا صفحه ی پیام را بستم. این طور شاید نروی، بمانی، نمی دانم. اصلا من که نیستم، نیستم ببینم و بشنوم اصلا که گفته که تو رفته ای این هم یک شوخی بی مزه بود و تمام... حالا با سکر بی خیالی اعصاب خویش را تخدیر می کنم ...۴ 

چند سال پیش بود... دبیرستان بودم محدثه گفت می آیی برویم دانشکده ادبیات، کلاس قیصر امین پور؟ از شادی در پوست خود نمی گنجیدم آمدم، بودی، آرام، بی خیال، آسمانی، رفتم، نه با دو پا روی زمین، با دو بال توی ابرها... بی تاب در بین درختان تاب خوردم/ از نردبان ابر ها تا آسمان رفتم/ درآسمان گشتم / و جیب هایم را از پاره های ابر پر کردم / جای شما خالی! / یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد/ یک پاره از مهتاب خوردم...۵ 

سال چندم دانشگاه بود نمی دانم، با الهام آمدیم نمایشگاه کتاب، کدام غرفه بود نمی دانم به گمانم دارینوش یا... نوشته بودند می آیی، کی و آن همه چرا دیر نمی دانم... ایستادیم به انتظار، نشستیم به انتظار، قدم زدیم به انتظار، تا تو آمدی... آمدی و برایم نوشتی در آن تکه کاغذ کوچک... و خواندی... راستی چرا همیشه می خواندی سراپا اگر زرد و پژمرده ایم...۶ ؟ چرا درد نام دیگر تو بود؟۷

حالا تو رفته ای و من ...

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است...۸ 

گفته بودم که گاه گاهی شعر گونه هایی می سرایم، گفته بودی که بیاورم... چرا نشد و نیامدم نمی دانم. با خودم عهد کرده بودم این بار که آمدم ایران حتما بیایم، دلم برای ابهت معصومت تنگ شده بود برای شعر خواندنت برای... اما...

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش  از آن که با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

            چقدر زود

                        دیر می شود!۹

دیر شد. زود، دیر شد و حالا تو رفته ای و من...

حالا ببخش این همه صمیمی می نویسم، می دانم که نمی دانیم به نام، اما به حتم می شناسیم به دل زیرا ما هر دو در بهار/ در یک بهار/ چشم به دنیا گشودیم... ما همزاد عاشقان جهانیم...۱۰

دلم گرفت وقتی جایی خواندم که امیدواریم خلا قیصر در ادب معاصر پر شود. مگر جای تو پر شدنی است؟ مگر جای تو فقط در ادبیات معاصر خالی شد؟ نمی دانم... 

درد های پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟۱۱

حالا بعد از آتشی و سید حسن حسینی و عمران صلاحی، حالا قیصر هم پر، دل ما هم پر پر...

این همه بهانه بود برای نوشتن و مجالش نبود، آخر این رفتن بی مجال تو بهانه ی نوشتن من شد...

حالا...

 این باد بی قراری

 وقتی که می وزد

دل های سر نهاده ی ما

بوی بهانه های قدیمی

می گیرد

و زخم های کهنه ی ما باز

در انتظاز حادثه ای تازه

                        خمیازه می کشند

انگار

            بوی رفتن

                        می آید...۱۲

 

 انا لله و انا الیه راجعون

 

۱ و ۲. قیصر امین پور

۳. «قاف حرف آخر عشق است/ آن جا که نام کوچک من آغاز می شود» قیصر امین پور

۴. حمید مصدق

۵ و ۶. قیصر امین پور

۷. «... درد حرف نیست/ درد، نام دیگر من است/ من چگونه خویش را صدا کنم.» قیصر امین پور

۸ و ۹ و ۱۰ و ۱۱. قیصر امین پور

.

.

.


دل نوشته های باران در ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦


 

.

.

.

«گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می کند

گاهی دل بی دست و پا  و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند...*»

...

(یادم نرفته بنویسم مجالش نبود مجال نفس کشیدن هم نبود و حتی نیست! فقط همین را بگویم که ممنونم از همه دل های پاک و آبی که دعایم کردند! قطار می رود باقی را وقتی برگشتم می گویم برایت...)

.

(*قیصر امین پور)


دل نوشته های باران در ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ در پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٦


 

.

.

غصه نمی خورم. کمی خسته هستم اما غصه نمی خورم.

تلفن که زنگ می زند می شنوم که از محمود می پرسند مریم حالش خوب است. خیلی غصه می خورد؟ می خندم. بلند می گویم به خدا من غصه نمی خورم! همه زنگ می زنند احوالم را بپرسند. مریم جان نگران نباشی ها حتما خیر است. می گویم بهشان که غصه نمی خورم می گویند ما کلی به جای تو غصه خوردیم. ایمیل می رسد آفلاین مریم جان غصه نخوری ها... محمود هم اولش کمی ناراحت بود اما من کمی بی خیال بودم کمی خسته کمی شاد...

خسته از این همه دویدن، شاد از نتیجه اش، بی خیال که جور نشد برای امسال!

نگرانی ندارد. چرخ فلک گاهی به وفق مراد ما می چرخد گاهی نه. ولی من می دانم به هر طرف که بچرخد الخیر فی ما وقع.

این قدر این ماجرای apply کردن من پر ماجرا و همه جا گیر شد که همه بیشتر از من منتظر و نگران بودند. وقتی پذیرش گرفتم همه بیش از من اگر نه، به اندازه ی من خوشحال بودند. وقتی پولش جور نشد همه بیشتر از من غصه خوردند.

ماجرا از آن جا شروع شد که من دو هفته مانده بود به مهلت ها تازه شروع کردم به apply کردن و مهلت خیلی از دانشگاه ها هم گذشت و من فقط به مهلت سه دانشگاه رسیدم و دلیلش هم این بود که این دانشگاه ها به من فرصت دادند تا مدارکم را بعد از مهلت نهایی بفرستم. دیگر همه برای کارهای من می دویدند برای سه تا نامه recommendation فکر کنم شش هفت نفر غیر از استادها دنبال کارم بودند! مدارکم کم کم رسید. تا آخریش که تافل بود تازه یک ما پیش به دستشان رسید!! و دوهفته بعد جواب های قبولیم آمد. همه ی خبر های خوب پشت سر هم می رسید. از قبل هم یک استادی بهم گفته بود که اگر قبولیم جور شود نصف شهریه را می دهد، برای باقیش هم وام می گرفتم. نگران شهریه نبودم نگران قبولی بودم. در کمال ناباوری دانشگاهی که آرزویم بود قبول شدم و درست لحظه ی آخر در کمال ناباوری نیمه ی شهریه جور نشد. پذیرش را منتقل کردم برای سال دیگر... تمام!

حالا چرا باید غصه بخورم وقتی این همه دلیل شادی هست. حالا یک سال دیگر پیش رو دارم با هزار کار! همین جور که الآن فکر می کنم وقت کم می آورم. امسال این قدر دوست و آشنا هم پیدا کردم که بعید می دانم دیگر احساس تنهایی کنم. هر چند اگر تنها ترین تن ها هم که باشم خدا با من هست... و تو...

حالا حتی غصه نمی خورم که امروز خواهر کوچکم عروس می شود و من این جا نشسته ام ربط و بی ریط می نویسم. امروز حتی نه مثل روز عقدشان یک قطره اشک هم نریخته ام (فعلا!) ... به هر کس می گفتم که این هفته عروسی خواهرم هست برایم غصه می خورد، باز هم تلفن ها زنگ می زد، ایمیل ها می رسید مریم جان غصه نخوری ها! شادم از شادیشان J چرا باید غصه بخورم؟  

شکر!

این بیانیه ی بالا بلند را نوشتم که تشکر کنم از همه ی عزیزان که این همه یاریم کردند و همه ی عزیزانی که نگرانم هستند و اعلام کنم که شادم عزیزان، غصه نمی خورم!

"... و نوازش نسيم با تو بودن بر صورت مهر...

پلك ها را برهم مي گذارم

و زير لب زمزمه مي كنم

سرود سكوت را

كه رساتر از هر فريادي ست...

و از پشت پلك مي بينم

 حضور آبي مهر را

كه زيباتر از هر رؤيايي...

شاد از شادي تو...

خوب از خوبي او...

راضي به رضايش...

دل مي سپارم به هر چه باد!"

۱۲ - آذر - ۸۲


دل نوشته های باران در ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ در سه‌شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٦


 

...

« دل من گرفته زین جا

هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟

ـ: همه آرزویم اما

چه  کنم که بسته پایم...»

...


دل نوشته های باران در ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ در سه‌شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٦


 

.

.


دل نوشته های باران در ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ در دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦


 

َ..

 

April 17, 2007 

حالا هنوز در همان حال و هوای هجده سالگی مانده ام و اما بیست و سه ساله شدم...

جمله ی تکراری است اما عمر چه زود می گذرد. فکر می کنم یعنی چند سال دیگر که به حساب بزرگ تر شده ام همین طور به الان می نگرم که الان به هجده سالگیم؟ به پنج سال پیش وقتی روز اول مهر وارد دانشگاه شدم و فکر کردم اوه چهار سال در پیش است ...

حالا که فکر می کنم به پنج سال پیش می گویم کاش این همه زود نمی گذشت. نه این که از حال راضی نباشم، نه! به گذشتنش راضی نیستم، به بزرگ شدن، به انبوه شدن خاطره ها، به خاطره شدن آدم ها، شادی ها، غم ها ... 

حرف های قدیمی و تکراری... چه فرقی می کند حالا؟ بیست و سه سال گذشت...

می دانی از این می ترسم که بیست و سه سال دیگر هم بگذرد و ما هنوز اندر خم یک کوچه مانده باشیم...

ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما

جوشی بنه در شور ما، تا می شود انگور ما...

 

خداخافظ جای خالی بعد از من غریب

 

پارسال همین موقع خانه مان بودیم، همه جمع بودند جلسه قرآن بود و خداحافظی...

«خداحافظ جای خالی بعد از من غریب...»

 


دل نوشته های باران در ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ در چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦


 

 

دانی که در غربت سخن ها عاشقانه است... 

April 04, 2007

 یک. گاهی فکر می کنم نوشته هایم حوصله سر بر شده اند. کسی چه کار دارد که من کجای دنیا به چه کاری مشغولم، چه فکری می کنم، یاس خاطرم را تا کجاها که نمی برد یا شکوفه های سرمست در آب جاری خیال که می ریزند با دلم چه کارها که نمی کنند یا حتی عطر بهارنارنج کی و کجای دنیا مرا شیدای خود کرده که این گونه پیچک می شود بر قامت خیالم! کسی چه کار دارد بداند من چه ماهی در سال شعر می گویم، چرا زمستان که می شود یخ می زند غنچه های کلامم یا اردیبهشت چه رازی با خود دارد که هر سال باران می شود بر برهوت جانم و جوانه می رویاند از کویر خیال.

حالا که دارم می نویسم اصلا چه فرقی می کند که ننوشتن و نوشتنم را فرقی باشد یا نه. چه فرقی می کند چرا می نویسم. نمی دانم شاید از ترس این می نویسم که عارفه باز پیگیر نشود که کجای دیگر می نویسم که اینجا نمی نویسم.

باز زدم به کوره راه!

دو. و اما سالی که گذشت!

 نمی دانم سال ۸۵ دیر گذشت یا زود، ولی هر جور گذشت خوب گذشت. با همه ی دلتنگی هایش، غربتش، تنهایی هایش، خیلی تازگی داشت خیلی متفاوت بود. کلی هم خاطره های خوب به جا گذاشت. سال رفتن ها و آمدن ها بود، سال دل کندن ها و دل بستن های جدید، نمی دانم هر چه بود خوب سالی بود. در کنار تو مگر می شود خوب نباشد.

خیلی چیزها را یادم رفت و یا مجالش نبود یا حالش که بنویسم یا نوشتم ولی نا تمام.

یلدای امسال تو نبودی کنارم . در وطن خودم مسافر بودم و غریب. دلم به قول بابا ینگه ی دیگر دنیا بود. طولانی ترین شب سال طولانی ترین یلدای عمرم شد، به دلتنگی تو و به بهانه ی انتظار مسافران عزیزی که برای رسیدن آن ها گرد هم آمده بودیم و اما...

مسافرانمان آمدند و دو هفته سر آمد و آمدم. اما تمام این دو هفته زمزمه می کردم با خود: ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالی است، حال هجران تو ندانی که چه مشکل حالی است و وقتی برگشتم به این سرزمین غریب و دیدمت از دور یادم آمد که بی همگان به سر شود بی تو اما...

برگشتم البته با آنفولانزای سنگین! در فرودگاه مهرآباد وقتی خداحافظی می کردم با مامان و بابا صدایم در می آمد، اما در فرودگاه اینجا که دیدمت نمی دانم صدای سلامم را شنیدی یا نه! روز اول ژانویه همه جا تعطیل دنبال دکتری، درمانگاهی! خاطره شد این آنفولانزای ما وقتی خانم دکتر بعد از کلی آزمایش و بررسی بی مقدمه پرسید مسافرت بودی اخیرا؟ چون این نوع آنفولانزا از انواعی که این جا هست نیست و من را بگو که ترسیدم قرنطینه ام کنند در روز اول سال! در عرض دو سه روز خبر رسید تمام اقوام محترم در ایران از جمله عروس و داماد آنفولانزا گرفتند! دو هفته هم به مریض داری گذشت!

محرم شد! محرم و صفر امسال هم رنگ و بوی دیگری داشت. هر چند خیلی دلمان هوای ایران را کرد، هوای مجالس آن جا را، اما آقای میرباقری با  صفای حضورش حال و هوای محرم ما را دیگرگون کرد. در غربت سخن ها عاشقانه تر می شوند انگار و دل ها تشنه تر... عجیب تشنه تر بودم امسال.

اولین برف اینجا با یک ماه تاخیر آمد. دانه های درشت برف که با فاصله های یک متر یک متر از هم رقصان رقصان پایین می آمدند واقعا مرا به این خیال وا می داشت یکی دارد آن بالا پنبه می زند. هر چند شومینه نبود و صندلی گهواره ای نبود، اما پنجره با نمای برفی و میل بافتنی و کامواهای رنگارنگ توی سبد حصیری به من حس مادربزگی را داد که در کارتون ها روی صندلی گهواره ایش کنار شومینه در یک روز سرد زمستانی شال می بافد و گربه ی تپل سفید خوشگلش توی سبد کامواها قایم می شود و بیرون که می دود کامواهای رنگارنگ دورش پیچ می خورند و باز می شوند و ... نشستم روبروی پنجره روی کاناپه ی سفیدمان کنار بخاری و شروع کردم به سر انداختن و بعد یکی رو، یکی زیر، برف ها ریز شدند و تند شدند و من همین طور بافتم و شد یک کلاه و شال برای تو. کلاه خودم را هم بافتم و شال را شروع کردم و برف کم کم، کم شد و بند آمد و شال من نیمه ماند برای سال بعد.

سه. حالا درخت ها کم کم رخت بهار پوشیده اند و با شکوفه های رنگارنگ سپید و صورتی آذین بسته اند طبیعت را. حالا گل های نرگس که سر بیرون کرده اند از خاک هر کدامشان خورشیدی شدند، نگاه خمارشان گرما بخش جان طبیعت. حالا قطره های درشت باران بهاری که می خورد روی گونه هایم، جوانه می زنم انگار، مثال درخت بعد از زمستان، گل می کنم نثار تمام عاشقان.

هر چند نیستیم امسال برویم ببینیم باغ لاله های رنگارنگ گچسر را، عکسش که روی طاقچه هست همیشه بهاری می کند هوای خانه ام را.

بهار هر سال حال و هوای بهار را دارد هر کجای دنیا باشی! بهار، بهار است فصل عاشقان، امیدواران...

 حالا...

چهار. گاهی فکر می کنم... گاهی فکر می کنم  اصلا چه فرقی می کند که من گاهی چه فکری می کنم؟!!  

پنج. سال تحویل شد. به طریق معروف و عادت مالوف تفالی زدم به دیوان خواجه ی شیراز آمد:

 

بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن...

 از همین روزن گشوده به دود 

به پرستو به گل به سبزه درود...

    

 اکنون که نسیم طرب انگیز بهاری در لا به لای شاخه های پر شکوفه ی سیب پیچیده است و عطرسحرانگیز یاس و بهار نارنج مشاممان مست می نماید و چشم های مخمور نرگس در بازار طنازان کرشمه می فروشد و نم نم بارن بهاران دیدگان خاک گرفته ی زمین را بوسه باران می کند، خرسندم تا این زیباترین روزگاران را به مهربان ترین یارانم شادباش گویم و به شکرانه ی این همه نعمت، خالق تمام زیبایی ها را پاس گزارم که عمر ما را بهاری دیگر داد.  هر چند مقدر است  چند صباحی دور از یاران، از همین راه دور آسمانی ترین ها را برایتان آرزو می کنم  و تازگی بهار را.

بهار عمرتان بی خزان و جاودان

باقی بقایتان

باران

 

(برای دیدن شادباش نوروزی این جا را کلیک کنید! )

 


دل نوشته های باران در ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ در پنجشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٦


 

.

.

 در طولانی ترین شب سال انتظارمان یلدایی شد...

ساعت از ۳ نيمه شب گذشته است و هنوز چشمم به زنگ است که شايد خبری...

شب يلدا بود و مثل هميشه خانه مامانی جمع شده بوديم. به سنت هر ساله  شعر حافظ بود و آجيل و هندوانه و آش ماش! اما جمع يلدايمان اين بار بهانه زيباتری برای گرد هم آمدن داشت و آن هم انتظار مسافران عزيزی بود که...

برايت خوانده بودم:

معاشران گره از زلف يار باز کنيد

شبی خوش است بدين قصه اش دراز کنيد

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

و ان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد

در جشن پيوند فرزندانمان حسنيه و محمد چشم به راه حضورتان هستيم

قدومتان گل افشان

و تو به لبخند گفته بودی برادر که بايد می نوشتم چشم به راه  حضورشان هستيم!

و ...

چشم به راهيم هنوز...

.

.

.

اين همه حرف بود و اما دستم به نوشتن نمی رود...

التماس دعا

می کند حافظ دعايی بشنو آمينی بگو

روزی ما باد لعل شکر افشان شما!


دل نوشته های باران در ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ در جمعه ۱ دی ۱۳۸٥


 

 

October 23, 2006

 

یک. ساعت به گمانم نزدیک پنج بود. از کتاب خانه دانشگاه که زدم بیرون، عطر نفس گیر یاس سپید در مشامم پیچید و نفسم مثل قدم هایم به شماره افتاد... 

«یک صبحدم نثار تو گل های یاس را...»

آخرین یاس را کی از شاخه چیده بودم؟!

« اینک همیشه یاد تو را می پراکند...»

آخرین یاس  من اینک میان برگ های کدام کتاب خفته بود... چه قدر وقت بود عطر یاس این گونه در تمام جانم نپیچیده یود ؟

از فکر خنده دار خودم ، در دل و بلکه به لب خندیدم که چرا فکر کرده بودم که این عطر فقط در ایران باید باشد، در حیاط خانه مان یا در گلدان های خانه ی مادرجان یا در آن کوچه باغ در میگون یا کنار آن در همیشه بسته کتابخانه ی دانشکده حقوق، آن جا که بر پلکانش می نشستم و درس می خواندم یا در حیاط مدرسه فرهنگ  یا... یعنی این عطر مرا ببین که تا کجاها می برد. همیشه عجین با خاطرات است و بلکه خاطره آفرین!

و دوشنبه روز زیبایی بود که عطر یاس برایم خاطره اش کرد. خاطره ی یک روز پاییزی قشنگ که آدم از سرمایش خودش را جمع می کند اما دلش نمی آید این هوا با این درختان زیبای سرمست را رها کند و بنشیند در منزل گرم!

و دوربین نعمت خوبی است برای ماندگار کردن یک روز دلنشین و یک خاطره ی زیبا برای همیشه!

عکس های پاییز را گذاشته ام در «به روایت تصویر»  شاید گوشه ای از آن همه زیبایی را که خدا این چنین هنرمندانه قلم زده باز نماید، هر چند روایت تصویر همانند آینه،  زیبایی بی جان است.

 

October 24, 2006

دو. ساعت از 10 شب گذشته بود و من فکر می کردم امسال برای اولین بار روز عید را تنها در خانه می گذرانم تا عصر که محمود از دانشگاه برگردد. فکر کردم زنگ بزنم به همسایه دو طبقه بالاترمان و تبریک عید بگویم. فکر کردم به آن سال که با محمد و مامان و بابایی می رفتیم مصلّا و از آن جا هم ظهر رفتیم خانه مامانی و بابایی، همه دور هم، یا سال هایی که خانه مادرجون و آقاجون جشن می گرفتیم وقتی مادرجون میانمان بودند و سال های بعد که میانمان نبودند و یادشان بود. مامان دیروز بعد از ظهر به وقت ما زنگ زدند برای تبریک عید گفتند فردا همه خانه آقاجون هستیم.

یاد مادر جون به خیر... حمید این را گفت یکباره وقتی حرف از چند سال پیش شد و من دلم گرفت. به قول حمید این شکلک های یاهو هم که هیچ کدام به حال دل ما نمی خورد!

و من فکر کردم به لیلا که حالا آن طرف دنیاست، کاش زودتر بیاید...

ساعت از 10 شب گذشته بود و من فکر کردم چرا همیشه دیروقت یادم می آید که می خواستم زنگ بزنم. ماندانا گوشی را بر می دارد ...

بعد از یک تک زنگ تلفن را قطع می کنم، شاید فاطمه خواب باشد.حالا فردا می بینمش. یک ربع مانده بود به یازده و من باورم نمی شد که فردا می روم مسجد برای نماز عید، ماندانا گفته بود 5:40 صبح حرکت می کنیم ...

سه. ساعت از 7 گذشته بود که رسیدیم.

... و لله الحمد، و الحمد لله علی ما هدانا و له الشکر علی ما اولانا...

خدای مهربانم مثل همیشه هزار بار شکرت...

 

 

October 25, 2006

 

چهار. ساعت از  9 گذشته بود که محمد زنگ زد. گفتم: زنگ نزدم گفتم وقت افطارتان است دیرتر زنگ بزنم... دیدم محمود دارد با تعجب نگاهم می کند محمد گفت: مگر امروز عید نبود؟! خدای من! پاک رفته بود از یادم...

یک ماه چه زود گذشت از آن روزی که با محمد سحری خوردیم و رفتیم فرودگاه واشنگتن بدرقه اش و از آن روز چشمم به در است که دوباره کی می آید. سخت است انتظار عزیزان ولی سهل تر می شود وقتی امید داری که حالا می آیدان شاءالله شاید زود، شاید یک ماه دیگر. ولی انتظار عزیزی که می دانی زودتر از یک سال دیگر نمی بینیش آن هم به قول محمد حالا اگر عمری باقی باشد و دوباره توفیقی حاصل شود  و خدا بخواهد، سخت تر است.  حالا رمضان رفت و من دلم برای سحر های غریبش حتی همین جور ساکت و افطارهایش حتی همین جور در غربت، سر سفره ی دوتایی مان تنگ می شود. دلم تنگ می شود برای دعای سحرش که تا  آخر کمش می کردم که همسایه بیدار نشود و برای ربنای شجریان و مناجات افشاری و دعای امام و اذان مشهدش که تا نمی شنیدیم افطارمان افطار نمی شد. برای آن چند شبی که مهمان سفره افطار دوستان مسلمان دیگری بودیم از هر رنگ و ملیتی که نمی شناختیم یکدیگر را الا به دل! و برای همه چیزهای خوب دیگری که امسال برایم در غربت رمضان دیگری را ساختند و عیدی دیگر...

 

دیروقت...

 این لحظه های سرشار از همیشه ی زندگی!

پ.ن. «به روایت تصویر» به روز است با روایت برگریزان!  


دل نوشته های باران در ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳۸٥


 

.

 

5 September 2006

یک.

 می خورد بر پشت شیشه قطره های خرد باران

می نوازد لحظه هایم در سکوت صبحگاهان

... (یادم نیست!)  

"باز باران با ترانه... یادم آرد روز باران"

در سکوتی شاعرانه..." توی جنگل های گیلان"... 

...

4 October 2006

دو.

"چرا تا شکفتم،

چرا تا ترا داغ بودم نگفتم؟

چرا بی هوا سرد شد باد؟!

چرا از دهن،

حرف های من افتاد؟"

جمله تکراری همیشگی! باز یادم رفته بود بنویسم!! نمی دانم شاید بهتر است بگویم دست و دلم نرفت که بنویسم، گاهی هم حوصله ام نیامد ! در هر حال بالاخره تصمیم گرفتم به نوشتن بعد از گذراندن  این همه تب نوشتن، این همه که سرانگشتانم داغ بودند و می سوختند به تمنای گفتن حالا که آرامم، این همه آرام! دارم می نویسم... گاهی همین جور که راه می روم، کارهایم را می کنم، همین جور دارم با خودم حرف می زنم، یا با شما و بعد فکر می کنم این ها را دیگر باید نوشت می نشینم پشت کامپیوتر دستم که می لغزد روی س ل ام بعد فکر می کنم دیگر چه؟ حالا چرا باید این ها را بنویسم؟!

...

20 October 2006

سه.

این نوشته هم ادامه داشت اما دستم نلغزیده بود برای بیشترش و آن همه حرف ماند، شاید به همان دلیل حالا چرا باید این ها را نوشت؟ و به همان امید که این زمان بگذار تا وقت دگر! آن روز آرام بودم و خیلی خوب... امروز آرامم و کمی دلتنگ. آن روز پر بودم از احساس و حرف آن قدر که می خواستم تمام خاطرات این دو ماه غیبت را بنویسم همه آن چه که یادم رفته بود بنویسم، اما امروز حرفی نیست و نمی دانم چرا می نویسم.

ساعت شش و نیم بامداد است و قطره های ریز باران بر پشت پنجره اتاق می خورد مثل همان روز که اولین باران آمد یک ماه و نیم پیش وقتی سرم را از زیر لحاف در آوردم و آن باران صبحگاهی زیبا لحظه های تنهایی ام را همراه شد.

دیشب خیلی شب قشنگی بود و من خیلی خوب بودم نمی دانم چرا بعد از آن شب زیبا و  سرشار از برکت خدا من امروز باید این چنین دلتنگ باشم.

دیشب رفتیم مسجد واشنگتن (مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتن دی سی)، یک ساعتی از شهر ما راه هست و چون محمود سخت مشغول درس و امتحانات است خیلی نمی شود برویم. شب نوزدهم که رفتم باورم نمی شد بعد از نزدیک دو ماه دیدن آن همه مسلمان و ایرانی در یک جا اصلا غیر قابل باور بود. دو سه هزار نفر! برای چند ساعت اصلا فکر نکردم که غریبم. تو انگار کن رفته بودم مسجد جامع قلهک! آقای راشد یزدی سخنرانی می کردند. همیشه ایشان را در برنامه خانواده دیده بودم چند دقیقه ای، حالا باورم نمی شد یکی این همه شیرین صحبت کند و این چنین این همه آدم با هر سلیقه و اعتقادی را مجذوب کند، هیچ وقت هیچ سخنرانی این همه مجذوب و میخ کوبم نکرده بود پای منبرش. آقای راشد با لهجه شیرینش و با بیان شیرین ترش و حرف های زیبایش پیر و جوان را با خود همراه کرده بود. بعد جوشن کبیر را که خواندند هم که دیگر غوغا بود وقتی صدا می پیچید که سبحانک یا لا اله الا انت... نمی خواستم آن شب تمام شود، نمی خواستم بروم.

 آن شب فکر کردم چه قدر این دنیا کوچک است، وقتی داشتیم از مسجد می آمدیم بیرون و یک صدایی آمد که محمود خودتی؟ این جا؟، دوست دوران دبیرستانش حالا هر دو بعد از چند سال آن طرف دنیا، در یک کشور، یک شهر...  و جالب تر آن که آن دوقلو هایی که میان هزاران نفر رفتم کنارشان نشستم و با هم دوست شدیم یکی شان همسر ایشان بود و دیگری خواهر همسرش! خدا همین طور برایمان رساند! فکر می کردم که حالا ما این جا چه قدر کس و کار داریم و چه همه خوش بودم...

دیشب نمی دانم چه شد که باز یک هو و بی هوا، هوایی شدم. و به رغم فشار کاری فراوان،  محمود وقتی این همه بی تابی ام را دید، نه نیاورد. در میانه راه یادم آمد که به زهره خانم که چند روز پیش زنگ زده بود و پیغام گذاشته بود که شب بیست و سوم  مسجد ببینیمتان و ما که آن شب نرفته بودیم  چون محمود امتحان داشت و تا صبح داشت درس می خواند گفتم یک زنگی بزنم هم تشکر کنم هم بگویم که امشب داریم می رویم شاید بیایند. زنگ که زدم گفت خیلی می خواهد بیاید و اگر آمد چه طور هم را پیدا کنیم ؟ و من نشانه دادم که مانتوی سفید تنم است و آن وقت فکر کردم چه نشانه ای؟! خیلی ها شاید مانتوی سفید تنشان باشد و من هم که ایشان را نمی شناسم. ( زهره خانم دوست معلم دوران راهنمایی ام بود که ایشان شماره شان را داده بودند .) خیلی امید نداشتم بیایند گفتند 20 درصد.

 وقتی به مسجد رسیدیم نماز مغرب شروع شده بود. سرم را چرخاندم به دنبال مهر، دیدم یک دختر خانمی با من رسیده است، دو تا مهر برداشتم  و رفتم در صف نماز . وقتی مهر را دادم دستش همین طور خندید و دستش را به طرفم دراز کرد و گفت من فاطمه ام، دست دادیم مریم هستم. جماعت رفتند رکوع، گفتیم بقیه معارفه برای بعد از نماز ایستادیم. فاطمه این جا بزرگ شده بود، فقط دو سال رفته بودند ایران که فارسی یاد بگیرند، دیپلمش را ایران گرفته بود. هر دو 22 سالمان بود، 2 سال بود ازدواج کرده بودیم، رشته مان حقوق بود، دور از خانواده بودیم و ... می توانستیم دوست های خیلی خوبی برای هم باشیم. خلاصه سر سفره افطار هم کلی حرف زدیم و فکر کنم همه تمام کرده بودند و داشتند سفره را جمع می کردند و ما هنوز!  داشتم با فاطمه صحبت می کردم که یکی دست گذاشت پشتم برگشتم خانمی گفت مانتوی سفید، چند ثانیه طول کشید تا ذهنم یاری دهد و بعد با اشتیاق (نزدیک بود فریاد بکشم) گفتم: زهره خانم! گفت: دیدم فقط شما مانتوی سفید پوشیده اید. دقت نکرده بودم.  خیلی خانم مهربانی بودند و کلی از خانم قدیمی معلم راهنمایی ام تعریف کردند که مثل خواهر بودند.  بعد سخنرانی آقای راشد یزدی شروع شد در باره ازدواج و جوانان و... خیلی قشنگ بود و خیلی دلنشین و به نظرم کاملا به مقتضای محیط و مخاطبان. پیش از این جز در سخنرانی خاتمی این همه مخاطبان را مجذوب ندیده بودم.  سخنرانی که تمام شد ساعت 9 شده بود و برنامه بعدی کمیل بود ولی با تمام شوق ماندن باید می رفتیم راه دور بود و هوا تاریک و … با فاطمه خداحافظی کردم به امید این که به زودی باز همدیگر را ببینیم. زهره خانم برخاست همسرش را پیدا کند که با محمود آشنا شوند. محمود که خودش را معرفی کرد گفتند خانم دکتر قندی از اقوامتان نیستند؟و بعد فهمیدیم یکی از اقوام که سال هاست ندیدیمشان این جا هستند. زهره خانم تمام مسجد را دنبال خانم قندی گشت که ما را به ایشان معرفی کند. خیلی خنده دار است آدم برود به یکی که تا حالا ندیدتش بگوید ببخشید شما چه نسبتی با ما دارید؟ خوب آن بنده خدا هم از همه جا بی خبر. فهمیدیم دختر پسر عموی آقاجان است. بعد هم در حال رفتن یک خانم را دیدم گفتم محمود به گمانم باید آزاده خانم باشد، دوست نرگس! و باز هم  آشنایی دیگر آن هم، این همه اتفاقی! دیشب، آخرین پنج شنبه ماه رمضان، همه یک جا!  خلاصه ما در همین یکی دو ساعت کوتاه، کلی کس و کار پیدا کردیم و همه هم آن قدر مهربان. آدم ها در غربت خیلی بیشتر قدر هم را می دانند.

خدا چه طور بر ای آدم می رساند! هیچی نمی توانست مرا این همه خوشحال کند ، حالا بی تابم که دوباره کی فاطمه را ببینم، زهره خانم را، خانم قندی، آزاده خانم، سوده و خواهر دوقلویش...

دنیا چه قدر کوچک است و خدای ما چه بزرگ!

کم کم دارد هوا روشن می شود باید چراغ را خاموش کنم. خوب است حرفی برای نوشتن نداشتم و این همه... J اگر هر روز این دو ماه می خواستم بنویسم همین قدر می شد! خدا رحم کرد به خوانندگان که دستم نرفت به نوشتن که اگر من دستم بلغزد روی کیبرد بازداشتنش با خداست!

حالا که می خوانم نوشته ام را نمی دانم چرا نوشتم که دلتنگم، حالا که فکر می کنم می بینم خوبم، خیلی خوب و سرشار از انرژی برای آغاز یک روز خوب! محمود الان رفت دانشگاه و من هم باید بروم کمی جمع و جور کنم، کمی کتاب بخوانم، شاید یک سر بروم کتاب خانه، کمی پیاده روی کنم و این هوای پاک و تازه را در ریه هایم فرو برم! فکر کنم برای افطار چی درست بکنم شاید پلو مرغ، شاید رفتم بادمجان خریدم خورشت بادمجان درست کردم مثل آن روز که محمد (برادرم) آمده بود پیشمان. راستی نگفتم محمد آمده بود... این قصه سر دراز دارد! J (ادامه دارد...)

پ.ن. به روایت تصویر همان photo blog   است که از اسمش معلوم است چیست! (آخر توضیح بود!) و الان عکس های آقای خاتمی در مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتن دی سی را گذاشتم ( البته دیگر خیلی قدیمی شده!) و سعی می کنم سریع تر به روزش کنم منتظر عکس های جدید باشید!


دل نوشته های باران در ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ در پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥


 

.

.

.

در من اینک کوهی ،

سر برافراشته از ایمان است

من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت

باز بر می گردم ...

داستان ها دارم

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو،

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو...

(حمید مصدق)

 

 


دل نوشته های باران در ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ در چهارشنبه ٥ مهر ۱۳۸٥


 

.

دارم همه چیز را می بویم! می بویم. با تمام وجود... می خواهم همه چیز را حس کنم و در آغوش بگیرم و فشار دهم. آن گونه که گویی جزیی از وجودم شوند. خیره در چهره ها می نگرم مسحور  یک تبسم می شوم.... مبادا.... مبادا روزی از خاطرم برود عاشق ترین دختر آسمان بودم! مبادا روزی ترنم باران در وجودم بخشکد مبادا....  آخر من زاده این زمین و زمانم... گیاه را که از خاکش جدا کنند می خشکد.... سعی می کنم به خوبی همه چیز را به خاطر بسپارم! به خاطر بسپارم این زیباترین روزهای زندگی را.... این مهربان ترین آدم ها را.... این بهترین یاران را و ....

می روم.... تا دو سه صباح دیگر.... دوست دارم برای خداحافظی همه تان را ببینم و گر نشد...

خداحافظ رفیق باغ و گلشن

خداحافظ تمام خاطرات تار و روشن...

حلالم کنید و مثل همیشه کاسه ای آب و دعای خیرتان. بدرقه ی راهم که راهی طولانی در پیش است...

مثل ظهر گرم تابستان آبی و آفتابی باشد دل های آسمانی تان!

 


دل نوشته های باران در ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳۸٥