باران


خداحافظ رفیق باغ و گلشن

خداحافظ

تمام خاطرات تار و روشن...

خـانه

روزنوشت

اشعـار

به روايت تصوير

تماس

کوکو
آلبوم خواب های طلایی
استاد جواد معروفی


پيوندهای روزانه

آشفته بازاری است
دلم، فکرم...

شور مستی

برید باد صبا

و حرف هایی که در
دلم ماند

بر همانیم که بودیم

عینکی

خانه ام ابری است

شيدايی

با مخاطب های آشنا

آوای راحیل سرزمین
غروب

کتیبه زخم

وداع

مژگان بانو

نامه های عاشقانه
یک پیامبر

خون... خامه...
آدمک
درای

شاعرانه
مکتوب

نوشته های پيشين
بهمن ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
دی ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
مرداد ١٣٨٥
تير ١٣٨٥
خرداد ١٣٨٥
اردىبهشت ١٣٨٥
فروردين ١٣٨٥
دى ١٣٨٤
آذر ١٣٨٤
آبان ١٣٨٤
مهر ١٣٨٤
شهريور ١٣٨٤
تير ١٣٨٤
اردىبهشت ١٣٨٤
فروردین ١٣٨٤
اسفند ١٣٨٣
بهمن ١٣٨٣
دی ١٣٨٣
آذر ١٣٨٣
شهریور ١٣٨٣
مرداد ١٣٨٣
تیر ١٣٨٣
خرداد ١٣٨٣
اردیبهشت ١٣٨٣
فروردین ١٣٨٣
اسفند ١٣٨٢
مهر ١٣٨٢
شهریور ١٣٨٢
مرداد ١٣٨٢
تیر ١٣٨٢
خرداد ١٣٨٢
ارديبهشت ١٣٨٢
فروردین ١٣٨٢
اسفند ١٣٨١
بهمن ١٣٨١
دی ١٣٨١
آذر ١٣٨١
از ١٣آبان ١٣٨١  

تهران

واشنگتن

 

.

.

غصه نمی خورم. کمی خسته هستم اما غصه نمی خورم.

تلفن که زنگ می زند می شنوم که از محمود می پرسند مریم حالش خوب است. خیلی غصه می خورد؟ می خندم. بلند می گویم به خدا من غصه نمی خورم! همه زنگ می زنند احوالم را بپرسند. مریم جان نگران نباشی ها حتما خیر است. می گویم بهشان که غصه نمی خورم می گویند ما کلی به جای تو غصه خوردیم. ایمیل می رسد آفلاین مریم جان غصه نخوری ها... محمود هم اولش کمی ناراحت بود اما من کمی بی خیال بودم کمی خسته کمی شاد...

خسته از این همه دویدن، شاد از نتیجه اش، بی خیال که جور نشد برای امسال!

نگرانی ندارد. چرخ فلک گاهی به وفق مراد ما می چرخد گاهی نه. ولی من می دانم به هر طرف که بچرخد الخیر فی ما وقع.

این قدر این ماجرای apply کردن من پر ماجرا و همه جا گیر شد که همه بیشتر از من منتظر و نگران بودند. وقتی پذیرش گرفتم همه بیش از من اگر نه، به اندازه ی من خوشحال بودند. وقتی پولش جور نشد همه بیشتر از من غصه خوردند.

ماجرا از آن جا شروع شد که من دو هفته مانده بود به مهلت ها تازه شروع کردم به apply کردن و مهلت خیلی از دانشگاه ها هم گذشت و من فقط به مهلت سه دانشگاه رسیدم و دلیلش هم این بود که این دانشگاه ها به من فرصت دادند تا مدارکم را بعد از مهلت نهایی بفرستم. دیگر همه برای کارهای من می دویدند برای سه تا نامه recommendation فکر کنم شش هفت نفر غیر از استادها دنبال کارم بودند! مدارکم کم کم رسید. تا آخریش که تافل بود تازه یک ما پیش به دستشان رسید!! و دوهفته بعد جواب های قبولیم آمد. همه ی خبر های خوب پشت سر هم می رسید. از قبل هم یک استادی بهم گفته بود که اگر قبولیم جور شود نصف شهریه را می دهد، برای باقیش هم وام می گرفتم. نگران شهریه نبودم نگران قبولی بودم. در کمال ناباوری دانشگاهی که آرزویم بود قبول شدم و درست لحظه ی آخر در کمال ناباوری نیمه ی شهریه جور نشد. پذیرش را منتقل کردم برای سال دیگر... تمام!

حالا چرا باید غصه بخورم وقتی این همه دلیل شادی هست. حالا یک سال دیگر پیش رو دارم با هزار کار! همین جور که الآن فکر می کنم وقت کم می آورم. امسال این قدر دوست و آشنا هم پیدا کردم که بعید می دانم دیگر احساس تنهایی کنم. هر چند اگر تنها ترین تن ها هم که باشم خدا با من هست... و تو...

حالا حتی غصه نمی خورم که امروز خواهر کوچکم عروس می شود و من این جا نشسته ام ربط و بی ریط می نویسم. امروز حتی نه مثل روز عقدشان یک قطره اشک هم نریخته ام (فعلا!) ... به هر کس می گفتم که این هفته عروسی خواهرم هست برایم غصه می خورد، باز هم تلفن ها زنگ می زد، ایمیل ها می رسید مریم جان غصه نخوری ها! شادم از شادیشان J چرا باید غصه بخورم؟  

شکر!

این بیانیه ی بالا بلند را نوشتم که تشکر کنم از همه ی عزیزان که این همه یاریم کردند و همه ی عزیزانی که نگرانم هستند و اعلام کنم که شادم عزیزان، غصه نمی خورم!

"... و نوازش نسيم با تو بودن بر صورت مهر...

پلك ها را برهم مي گذارم

و زير لب زمزمه مي كنم

سرود سكوت را

كه رساتر از هر فريادي ست...

و از پشت پلك مي بينم

 حضور آبي مهر را

كه زيباتر از هر رؤيايي...

شاد از شادي تو...

خوب از خوبي او...

راضي به رضايش...

دل مي سپارم به هر چه باد!"

۱۲ - آذر - ۸۲


دل نوشته های باران در ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ در سه‌شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٦


 

...

« دل من گرفته زین جا

هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟

ـ: همه آرزویم اما

چه  کنم که بسته پایم...»

...


دل نوشته های باران در ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ در سه‌شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٦