باران


خداحافظ رفیق باغ و گلشن

خداحافظ

تمام خاطرات تار و روشن...

خـانه

روزنوشت

اشعـار

به روايت تصوير

تماس

کوکو
آلبوم خواب های طلایی
استاد جواد معروفی


پيوندهای روزانه

آشفته بازاری است
دلم، فکرم...

شور مستی

برید باد صبا

و حرف هایی که در
دلم ماند

بر همانیم که بودیم

عینکی

خانه ام ابری است

شيدايی

با مخاطب های آشنا

آوای راحیل سرزمین
غروب

کتیبه زخم

وداع

مژگان بانو

نامه های عاشقانه
یک پیامبر

خون... خامه...
آدمک
درای

شاعرانه
مکتوب

نوشته های پيشين
بهمن ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
دی ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
مرداد ١٣٨٥
تير ١٣٨٥
خرداد ١٣٨٥
اردىبهشت ١٣٨٥
فروردين ١٣٨٥
دى ١٣٨٤
آذر ١٣٨٤
آبان ١٣٨٤
مهر ١٣٨٤
شهريور ١٣٨٤
تير ١٣٨٤
اردىبهشت ١٣٨٤
فروردین ١٣٨٤
اسفند ١٣٨٣
بهمن ١٣٨٣
دی ١٣٨٣
آذر ١٣٨٣
شهریور ١٣٨٣
مرداد ١٣٨٣
تیر ١٣٨٣
خرداد ١٣٨٣
اردیبهشت ١٣٨٣
فروردین ١٣٨٣
اسفند ١٣٨٢
مهر ١٣٨٢
شهریور ١٣٨٢
مرداد ١٣٨٢
تیر ١٣٨٢
خرداد ١٣٨٢
ارديبهشت ١٣٨٢
فروردین ١٣٨٢
اسفند ١٣٨١
بهمن ١٣٨١
دی ١٣٨١
آذر ١٣٨١
از ١٣آبان ١٣٨١  

تهران

واشنگتن

 

.

خیلی وقت بود می خواستم این جا بنویسم، از خیلی وقت قبل تر از آن قطاری که جا ماندم... می خواستم بنویسم از ایمیلی که ساعت ۱۱ شب چند روز مانده به آغاز ترم دریافت کردم، از سفر غیر منتظره و تنهایم به کانادا و درگیری ویزا، یک روز در قطار، از قطار های پی در پی، از اسباب کشی و...

از روز اول دانشگاه...

می خواستم بیایم و رسما تشکر کنم از همه ی دل های پاک و آبی که برایم دعا کردند. از رمضان بگویم. ازافطاری های دیگر گونه ی امسالم، از روزهای دیگر گونه ام، از... می خواستم از شادی بگویم از شیرینی از شکر... 

امّا ناگهان چقدر زود دیر می شود...۱ 

نیامدم ، نیامدم و حالا... حالا که آمدم با دست و دلی لرزان با چشم هایی نمناک ، با غمی سنگین. حالا که آمدم باید از آن که رفته بگویم ... حالا هر روز بی تو روز مباداست...۲حالا حتی دلم از هیبت نامش می لرزد از عشق، آن جا که نام کوجک تو آغاز می شد.۳حالا دلم نمی آید حتی اسمت را ببرم. دلم نمی آید بگویم که رفته ای. حتی وقتی پیام مضطرب دوستی را دیدم که نام تو را داشت و کلمه ای به معنای رفتن بی هوا صفحه ی پیام را بستم. این طور شاید نروی، بمانی، نمی دانم. اصلا من که نیستم، نیستم ببینم و بشنوم اصلا که گفته که تو رفته ای این هم یک شوخی بی مزه بود و تمام... حالا با سکر بی خیالی اعصاب خویش را تخدیر می کنم ...۴ 

چند سال پیش بود... دبیرستان بودم محدثه گفت می آیی برویم دانشکده ادبیات، کلاس قیصر امین پور؟ از شادی در پوست خود نمی گنجیدم آمدم، بودی، آرام، بی خیال، آسمانی، رفتم، نه با دو پا روی زمین، با دو بال توی ابرها... بی تاب در بین درختان تاب خوردم/ از نردبان ابر ها تا آسمان رفتم/ درآسمان گشتم / و جیب هایم را از پاره های ابر پر کردم / جای شما خالی! / یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد/ یک پاره از مهتاب خوردم...۵ 

سال چندم دانشگاه بود نمی دانم، با الهام آمدیم نمایشگاه کتاب، کدام غرفه بود نمی دانم به گمانم دارینوش یا... نوشته بودند می آیی، کی و آن همه چرا دیر نمی دانم... ایستادیم به انتظار، نشستیم به انتظار، قدم زدیم به انتظار، تا تو آمدی... آمدی و برایم نوشتی در آن تکه کاغذ کوچک... و خواندی... راستی چرا همیشه می خواندی سراپا اگر زرد و پژمرده ایم...۶ ؟ چرا درد نام دیگر تو بود؟۷

حالا تو رفته ای و من ...

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است...۸ 

گفته بودم که گاه گاهی شعر گونه هایی می سرایم، گفته بودی که بیاورم... چرا نشد و نیامدم نمی دانم. با خودم عهد کرده بودم این بار که آمدم ایران حتما بیایم، دلم برای ابهت معصومت تنگ شده بود برای شعر خواندنت برای... اما...

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش  از آن که با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

            چقدر زود

                        دیر می شود!۹

دیر شد. زود، دیر شد و حالا تو رفته ای و من...

حالا ببخش این همه صمیمی می نویسم، می دانم که نمی دانیم به نام، اما به حتم می شناسیم به دل زیرا ما هر دو در بهار/ در یک بهار/ چشم به دنیا گشودیم... ما همزاد عاشقان جهانیم...۱۰

دلم گرفت وقتی جایی خواندم که امیدواریم خلا قیصر در ادب معاصر پر شود. مگر جای تو پر شدنی است؟ مگر جای تو فقط در ادبیات معاصر خالی شد؟ نمی دانم... 

درد های پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟۱۱

حالا بعد از آتشی و سید حسن حسینی و عمران صلاحی، حالا قیصر هم پر، دل ما هم پر پر...

این همه بهانه بود برای نوشتن و مجالش نبود، آخر این رفتن بی مجال تو بهانه ی نوشتن من شد...

حالا...

 این باد بی قراری

 وقتی که می وزد

دل های سر نهاده ی ما

بوی بهانه های قدیمی

می گیرد

و زخم های کهنه ی ما باز

در انتظاز حادثه ای تازه

                        خمیازه می کشند

انگار

            بوی رفتن

                        می آید...۱۲

 

 انا لله و انا الیه راجعون

 

۱ و ۲. قیصر امین پور

۳. «قاف حرف آخر عشق است/ آن جا که نام کوچک من آغاز می شود» قیصر امین پور

۴. حمید مصدق

۵ و ۶. قیصر امین پور

۷. «... درد حرف نیست/ درد، نام دیگر من است/ من چگونه خویش را صدا کنم.» قیصر امین پور

۸ و ۹ و ۱۰ و ۱۱. قیصر امین پور

.

.

.


دل نوشته های باران در ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦